بغض
- بدي بدي بد
پاهايم را محكم
به زمين كوبيدم وباز گفتم :
- بدي بدي بد
بغض گلويم را گرفت
صدايم انگار سمعكي كه باطري اش از كار افتاده باشد
بم و خش دار از گلويم به گوش رسيد
- ديگه دوستت ندارم . اصن اصن اصن دوستت ندارم
زمين كه از دستم كلافه شده بود گفت :
- خب بگو چي مي خواي ؟
- بهم يه زندگي ديگه بده
يه خونه ي ديگه بده
اينجا نه آمريكا بده
مي خوام برم
مي خوام برم از دست همه تون راحت شم
زمين پشتشو بهم كردو گفت :
- خب برو كي جلوتو گرفته؟
اصلا برو به جهنم.
عصباني شدم
دود از دوتا گوشهام زد بيرون
گريه كردم
نه نكردم
گفتم كه فقط بغض كردم و گفتم:
- اقلا يه كم نازمو بكش احمق !
"فرشته "
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:5 توسط angel
|
آمدم كه بنویسم...