عروسکهای خوشل

اینو بعد این که دیدید توضیح میدم.

هاهاهاهاهاهاهاهاهاها! باید قیافه ی خودتونو میدیدید

حالا دلگیر نشید.برید تو ادامه بقیه عکس ها رو ببینید.

ادامه نوشته

زیبایی یک سنت

پیشنهادی برای کتاب خوانی

" رویم را برگرداندم و به راه افتادم. داشتم پاهایم را می کشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و نا آشنا بود٬ مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من می آمد. نمی توانستم برگردم. فکر می کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چند بار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید.

<< الان گرگ می آید ما را می خورد.>>   "

 

بازهم من و بازهم عاشقانه ی دیگری از نویسنده ای که عاشقانه دوستش دارم :

مجموعه داستان " در راه ویلا " اثر فریبا وفی عزیز

سروکله زدن یعنی این !

با خواهرت شوخی کن، دستش بنداز، بغلش کن،
برو پشتِ در قایم شو و بترسون داداشت رو؛
محکم بزن به شونش، هواشُ داشته باش..
مامانتُ قلقلک بده تا از خنده نتونه حرف بزنه، کاری کن پیش دوستاش پُزتُ بده، کیف کنه از داشتنت...
باباتُ بغل ...
کن، چاییشُ تو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش، درددلش،
دوستت اگه تنهاس، اگه غم داره تو دلش، اگه میبینی زل زده به مونیتورش و هر از گاهی میخنده،از اون تلخاش؛ تو هواشُ داشته باش، تو تنهاش نذار...

باور کن،
روزی هزار بار میمیره،
کسی که فک میکنه برا کسی مهم نیس...

توقع

هر وقت کسی کاری می‌کند که تو انتظار و توقع آن را نداری،

 بدان در آن لحظه او درگیر، پریشان و یا بیمار است.

احتیاج

دستانم را بگیر

من از این همهمه می ترسم

شازده کوچولو

 
شازده کوچولو گفت: سلام

گل گفت: سلام

شازده کوچولو با ادب پرسید: آدمها کجایند؟

گل که روزگاری عبور کاروانی را دیده بود گفت: آدمها؟! 

گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد، سالها پیش دیدم شان

 منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد.

باد این ور و آن ور می بردشان نه اینکه ریشه ندارند

 این بی ریشه گی حسابی اسباب دردسرشان شده

شازده کوچولو گفت: خداحافظ

گل گفت: خداحافظ

"شازده کوچولو"

"اثری از آنتوان دوسنت اگزوپری"

آرامش

 

عادت


 وقــــتـــی هـــمـــه چـــیــــز خــــوبــــه،


  مــــیـــــتـــــرســـــم ...


  مــــا بـــه لــنــگـــیـــدن یـــک جـــایِ کـــار


 عــــادت کـــــرده ایــــم..!

یکبار دیگر چمدانت را ببند

باید بروی

و این پایان راه است

معبود

طروات زندگی در جریان یاد گیری است

                                                             ذهن های بسته بوی مرگ میدهند

  

یعنی یه عالمههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

عاشق دکتر میثاقم

عاشقانه ای برای کتابهایم و گذشته

برای رها

بخند دخترکم

بخند

زندگی بیشتر از آنکه فکرش را بکنی بیهوده ست

تمام دعا ها بی اجابت است

تمام حرفها دروغ است

و من از همین جا به تو می گویم :

به هیچ کس دل نبند

به هیچ کس اعتماد نکن

و به هیچ کس خوبی نکن

هیچ کس لایق محبتهای تو نیست

زندگی شاید ...

زندگی شاید خوردن صبحانه ای باشد

پس از یک بالاآوردن طولانی

زندگی شاید یادآوری های مادرت باشد در تکاندن یک پتو

زندگی شاید انتظاری باشد برای زنگ تلفن یک دوست

زندگی شاید تکرار همین مکررات بیهوده ست

زندگی شاید همین ... تنهایی ست ...

آنجا که تفکر به تعجب می رسد!

 عنوان تیترش از اختراعات خودمه ها  

زندگی کن

بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای.

 

بنابراین روحیه تسلیم‌پذیری را کنار بگذار.

 

از حاشیه امنیت بیرون بیا.

 

جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن  .

 

مارک تواین

سه ... دو... یک ...

زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است........

The Girl with the Dragon Tattoo

دختری با تتوی اژدها  فیلمی است انگلیسی‌زبان در سبک دلهره‌آور، ساخته سال ۲۰۱۱ که برپایه یک رمان سوئدی با همین نام نوشته استیگ لارسن ساخته شده‌است.

کارگردان این فیلم دیوید فینچر و هنرپیشگان اصلی آن دنیل کریگ، در نقش میکائل بلوم‌کویست، و رونی مارا، در نقش لیزبت سالاندر، هستند. این فیلم در هشتاد و چهارمین دوره مراسم اسکار نامزد پنج جایزه، به انضمام رونی مارا برای بهترین هنرپیشه، شده بود و از آن میان جایزه بهترین تدوین را از آن خود کرد

خلاصه فیلم :

میکائیل ( دنیل کریگروزنامه نگاری است که به دلیل کنجکاوی های سیاسی که انجام داده، موقعیت شغلی اش بر باد رفته است. میکائیل از آن دسته روزنامه نگارانی است که همیشه سعی در کشف حقیقت دارد اما ظاهراً اینبار به درِ بسته برخورد کرده است. کنجکاوی های میکائیل و روحیه جنگندگی او باعث می‌شود تا یک میلیونر به نام هنریک ونگر (کریستوفر پلامر) از وی درخواست کند تا مسئولیت رسیدگی به پرونده نوه اش که در سال ۱۹۶۶ مفقود شده را به او بسپارد. میکائیل پیشنهادِ ونگر را قبول می‌کند و به دنبال سرنخ های این پرونده می‌رود. او در میانه راه با دختری عجیب و غریب با انواع و اقسام خالکوبی به نام لیزبث (رونی مارا) آشنا می‌شود. لیزبث یک هکر حرفه ایی است که به راحتی می‌تواند به اطلاعات سِری دست پیدا کند و این کمک بزرگی به میکائیل در کشف جزییات پرونده می‌کند. اما هرچقدر که میکائیل و لیزبث در این پرونده جلو می‌روند با وقایع ناخوشایندی روبرو می‌شوند...