شهر قصه
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.
رسول یونان
دارم عق میزنم، آنقدر که همهی زردابهای معدهام بالا می آید و میریزد روی برف سفید. چند نفر لنگلنگان حمله میکنند، میآیند با ولع تمام برف و زرداب را میخورند. بوی ترشی در دماغم پیچیده. نمیدانم اینجا کجاست.
پیرزنی کنار دیوار نشسته… از خیرگی نگاهش بند دلم پاره میشود. جلو میروم و با ترس میپرسم:
«اینجا دیگر کدام جهنمدرهای است؟»
میگوید: «اشتبه نکن. تا جهنم هنوز مانده»
دستمالی چرک از لای سینههای پلاسیدهاش که زخم جذام دارد بیرون میکشد و دماغش را میگیرد. وقتی دستمال را پرت میکند، بینیاش لای دستمال جا مانده.
بیاعتنا دست میکشد به دو حفرهی خالی که چند کرم کوچک رویش پیچ و تاب میخورند. پیرزن یکی از کرمها را از روی حفرهی خالی صورتش برمیدارد و میگذارد در دهانش و شروع میکند به جویدن.
میگوید: «اینجا عالم برزخ است و تو مردهای»
خشکم می زند. با وحشت میگویم: «نه! من هنوز زندهام. حرف می زنم. سیگار میکشم»
میگوید: «عالم برزخ، عالم رؤیاست. به هرچه فکر کنی همان را میبین. فکرت سیاه است. مثل من؛ مثل همهی اینها که…



از کتاب : طوطی/ سوزانا تامارو
وقتی که با تو به رقص برمی خیزم
پاهایم سنبله های گندم می شوند
و گیسوانم
طولانی ترین رودخانه ی جهان!
"سعاد الصباح"
![]()
شرح عکس :صحنهای از باله دن کیشوت در کلرادو
قدیمیترین سینمای تهران تخریب شد![]()
![]()
تعدی به بناهای تاریخی در پایتخت اینبار به قدیمیترین سینمای شهر تهران رسید و سینما تمدن که قدیمیترین سینمای موجود پایتخت بود، با خاک یکسان شد.
سینما تمدن در سال 1310 به دست خان بابا خان معتضدی بنا شده بود و با فروریختن آن براساس آنچه خبرگزاری میراث فرهنگی خبر داده است، خاطرات مردمانی که روی صندلیهای چوبی آن به تماشای فیلم نشسته بودند پایان یافت. براساس آنچه این خبرگزاری اعلام کرد: سینما تمدن که به دستور سرتیپ درگاهی بهمدت 3 ماه در جنوبیترین منطقه آن زمان شهر تهران بنا شد از قدیمیترین سینماهای موجود شهر تهران بود که تا سال 1385 به فعالیت خود ادامه داد و بهدلیل شرایط نامناسب بهصورت موقت تعطیل شد. این تعطیلی که تا دیروز طول کشید سرانجام به تخریب قدیمیترین سینمای شهر تهران منتج شد.
پرونده ثبت ملی سینما تمدن در سال 1385 در سازمان میراث فرهنگی وقت در دست بررسی بود که بهعنوان قدیمیترین سینمای تهران که هنوز در حال پخش فیلم است در فهرست آثار ملی ایران به ثبت برسد، کاری که آن زمان به سرانجام نرسید و عاقبت کار تخریب سینمایی بود که در سال 1392 با درجه 2 و 322 صندلی در ضلع شمال شرقی چهارراه مولوی با قدمت بیش از 82 سال برای دوستداران میراث فرهنگی خاطره شد.
گابریل گارسیا مارکز ، گفته است:” روزی که متوجه شدم از تنها چیزی که واقعاً از آن لذت میبرم ، داستانسرایی است، تصمیم گرفتم همهی چیزهای لازم برای تامین و تعمیم این لذت را فراهم کنم ، به خودم گفتم : این مال من است! هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند مرا وادار به پذیرش یا انجام کار دیگری بکند”.
اگر با دقت و تیز بینی عبارت را بخوانیم، متوجه دو نکتهی مهم میشویم.یکی اینکه اگر از چیزی لذت میبریم ، انگیزه ی کافی برای انجام آن داریم و بی هیچ احساس خستگی برای نیل به مقصود در راهی قدم میگذاریم که میدانیم با طبیعت ما ، سازگاری دارد. به بیان دیگر، کاری میکنیم که از آن لذت میبریم. دیگر اینکه هیچ کس نمیتواند جلوی حرکت راهی را که در آن گام نهادهایم، بگیرد. نکتهی اساسی حرف مارکز، در همین ایستادگی است.
اما دستیابی به چنین مهمی، فقط در علاقه و خواستن میسر نمیشود. باید خمیر مایهای داشته باشیم که به آن میگویند استعداد. برای بروز استعداد ، آنچه میتواند مسیر ما را روشن کند ، بهره گیری از ایجاد کردن است. ایجاد چیزی که تاکنون نبوده است. چگونگی محقق شدن این امر ، برمی گردد به نوع تفکر ما که ببینیم کجا ایستاده ایم و کجا می خواهیم برویم . “مولانا” می گوید:
ای برادر تو همه اندیشهای مابقی از استخوان و ریشهای
گر بُوَد اندیشهات گل گلشنی ور بُوَد خاری، تو هیمهی گُلخنی
بنابراین برای اینکه منِ نویسنده بخواهم ایجاد کنم ، اندیشهای نو ، حرکتی نو و راهی نو را باید برگزینم تا به ایجاد کردنی که از آن حرف می زنم دست یابم. اینجاست که می فهمم نقش خلاقیت در داستاننویسی چیست. اینجاست که نقب می زنم به هزارتوی وجودم تا ببینم چه دارم تا به مدد آن از عنصر خلاقیت استفاده کنم و دنبال روزمرگی نباشم، بلکه با باور به پتانسیلی که دارم، بیایم و آنچه را می خواهم متجلی سازم.
باور من این است که ...